نام: | |
ايميل: | |
اسرار عزل را نه تو داني و نه من
وين حل معما،نه تو خواني و نه من
از پس پرده گفتگوي منو تو
چون پرده برفتد نه تو ماني و نه من

اين مدتي که ازم خبري نبود تغييرات زيادي و داشتم متحمل ميشدم ... چه ظاهري،چه رفتاري،چه اعتقادي ... خداروشکر بي ثمر هم نبوده ... هر چند اين تغييرات هميشه ادامه داره ...
ما آدمها بدون تغيير کردن، فاسد ميشيم بوي گند ميگيرمو ... ميميريم ... حتي بعد مرگ هم بوي گندمون بيشتر ميشه ... پس خوبه از تغيير کردن نترسيمو تغيير کنيم تا اينجوري هم براي خودمون و هم براي ديگران کهنه نشيم و هم رازهاي با ارزش تر زندگيو پيدا کنيم ...
مثه بچه ها ... که هر چقدر به سنشون اضافه ميشه بازي جديدي به زندگيشون اضافه ميشه ما هم مي تونيم بازي هاي زندگيمونو عوض کنيم و به سمت دوست داشتنها بريم ...
فقط کافيه بدونيم چندين نوع بازي ديگه هم وجود داره !
يه جايي يه روزي يه جوري يه کسي يه چيزي
.
.
.
صير داشته باش
صبر داشته باش
زندگي و زيبايهاش هميشه مارو صدا ميزنن کافيه خوب گوش بديم و نترسيمو بريم جلو ...
براي شجاع شدن فقط کافيه به درون خود ترسها بريم ... وقتي وارد ترسهامون بشيم ميبينم اصلا ترسي وجود نداره اونقت ميتونيم به شجاعت خودمون افتخار کنيم ...

پا وب1 :( توي اين مدت که نبودم
... دنياي وبلاگها انگار داره کمرنگ تر ميشه
... خيلي از دوستانم وبلاگشونو بستن ... منم مي خواستم ببندم اما ديدم نميتونم ننويسم و از نوشته هاي دوستانم استفاده نکنم
...واسه همين وبلاگمو ماهانه به روز مي کنم![]()
)
پاوب2: ( توي چند ماه آينده بايد يکي از اساسي ترين تصميم هاي زندگيمو بگيرم يک انتخاب خيلي مهم
... برام دعا کنين
... براي انتخابها هم دعا کنين ... اگه جور شد براتون تعريف مي کنم
)
پاوب3: ( پس چرا منتظري ؟
خنديدن اينقدرا هم که فکر مي کني سخت نيستااااا
)
پاوب4: ( اگر در جستجوي آرامش به اينجا رسيده اي ، وقت آن است که بداني ...
هيچ جمله اي در هيچ کتاب دنيا تو را آرام نخواهد کرد...
آرامش را در جايي جز وجود خودت نخواهي يافت ، دوست من ،
باور کن!
)

آنگاه که زمان گفتگو بود سکوت کرديم ، و آن هنگام که زمان سکوت بود سخن بيجا رانديم
سالهاست که قصه هارا زندگي کرده ايم بي آنکه از خويش بپرسيم چرا ؟ کي ؟ چطور؟ !!!
سالهاست به دنبال قصه هاي زندگي نشده، گشته ايم بي آنکه از خويش بپرسيم ... بپرسيم ... چه بايد پرسيد ؟!!!
که هنوز نيشگوني ما را بيدار نکرده است اگر هم بيدار شده ايم در لحظه اي نامعلوم بوده که لذت خواب بازمارو درگير لالايي هايش کرده
سلام به روي پاييزي دوستاي گلم سلام به رنگ هاي نارجني و زردو قرمز ... سلام به بوي بارونيتونو خاک نم گرفتتون
حال درختا و کلاغاتون چطوره ؟ حال شهرتون چي ؟ سلامتونو به کوچ پرنده ها رسوندين ؟ ( زياد پرحرفي و فضولي ميکنم نه !)
« انسان خوب کسيه که عيب هاشو بلند بلند جار بزنه تا درس عبرت بگيرن و بگيره و به اصلاح خودش برسه اما در مقابل رفتار خوبش بايد فروتن باشه و جيک نزنه » فکر کنم اينو خيلي شنيده باشين که وقتي يه خوبي از خودتون بگين همه بگن برو بابا چقدر مغروري به خودت !!! ( دينگ دينگ يه اشتباه، بزرگ و کوچيکشو نميدونم چون خودم بهش پي بردم واسه خودم قانون شده. هوين )
وقتي عيب هامونو با خودمون مرور ميکنيم کار بسيار به سزايي انجام داديم اما کار بهتر وقتيه که دس به کار و عمل بشيم تا برطرفشون کنيم چون ميخوايم که برتر باشيم چون هدف داريم اونم از نوع متعاليش ... حالا اين وسط بعضي از خصلتها هستن که خصلتهاي خوب ما هستن اين خصلت هاي خوب مثله خصلت هاي بد ما به دو دسته تقسيم ميشن: يکي خصلتهايي که ديگران بهش پي بردن و يه جورايي مارو با اون خصلتها ميشناسن و دسته دوم خصلتهايي که خودمون با کنکاش در درونمون بهش پي برديم که بيشتر اين خصلتها جزو رازهاي دروني خودمون ميشن ...
خب هميشه اين سخن به ميان مياد که براي پيشرفت و رشد بايد همه جوانب و در نظر گرفت هم منفي هم مثبت بايد در کنار هم باشن تا شکوفايي و تکامل صورت بگيره ... حالا ما چون تو خرافات و برخي سنت ها گير افتاديم از بيان خوبي هاي خودمون توي جم خودداري ميکنيم يه جورايي خجالت ميکشيم و سعي ميکنيم خودمونو فروتن نشون بديم ... ولي من تجربه کردم به شما هم همين پيشنهادو ميکنم شايد اولش يه کم سخت باشه چون همش حرف مي شنوين که بابا چقدر مغروري به خودت. ولي خب من که کوتا نيومدم دسته اول خصلتهاي خوبمو مثه خصلتهاي بدم که ديگران فهميدنو بهم گفتنو جلوي بقيه بيان کردم بيشتر به خصلتهاي خوب ميپردازم ... توي اين مدت خصلت هاي خوبم دچار يه ارزش وافر شدن يه جورايي « من» بهشون بها دادم و اونقدر از بيانشون لذت بردم و بالا بردمشون که هر روزو هر روز به ارزش خصلتهاي خوبم اضافه شدن و خصلات هاي بدم کم رنگ تر ...
واسه من که نتيجه داد ... به امتحانش مي ارزه خوشحال میشم شما هم نتیجه هاتونو بهم بگین... .
بعضی از خصلتهای خوب دسته اولیم : مهربون- صبور-کمی تا حدودی از خود گذشته-کمی تا حدودی سنگ صبور
بعضی از خصلت های بد دسته اولیم : بدقول – هواس پرت – وقتی از کوره در میرم خیلی بد میشم - بیشتر چیزارو جدی نمیگیرم- تنبلی-شلختگی




به نام خدا به نام خدايي که درون همه ماست
به نام خداي سکوت، به نام خداي آرامش ...
به نام خداي دوست داشتن ... ... ...

سلام
سلام به دوستاي گلم ... سلام به اونايي که ميخوان هر لحظه قدمي به جلو بردارن 
بلاااااااااااااخره غيبت صغرام تموم شد
. ولي خب چه کنيم تمام عوامل دس به دس هم دادن تا منو توي اين مدت از اينترنت و کامپيوتر دور کنن
... البته زياد هم گله ندارمااااااااااا ...( آخه لازم بود)
توي اين مدت کامي جون (کامپيترم) خراب تشريف داشتن
اونم چه خرابييييييييي البته طفلي حقم داشت بعد از 6 سال کار کردن اونم بدون تعويض ويندوز،
.همينم که تا اين مدت دووم اورده بود هم جاي شکر داشت هم جاي تعجب! اينجاست که ميگن بسوزه پدر بي خيالي
... حالا اينا به کنار توي اون مدت داشتيم آماده ميشديم آجيمو که خدا خيرش بده دانشگاه زنجان قبول شده حالا فکر کنين ما استان سمنانيم
...!!! بايد همراهيش ميکرديم ... خلاصه ثبت نامش کرديم خوابگاشم خداروشکر جور شد راستش رشته روانشناسي عمومي قبول شده، بچم خانوم دکتري شده واسه خودش
..
. ... ... اونقدر واسم سخت بود که اصلا نميتونم بگم واستون ما تو کل فاميل و دوستو آشنا به دقلو هاي بهم چسبيده
م
عروفيم اونم با يه دونه روح ... ديگه بايد کنار اومد با قصه هاي زندگي البته با بعضياشااااا
... حالا تنهايي و اذيت شدنمو دلتنگيمو اين چيزام بخوره تو سرم هر کي منو ميبينه از بزرگ و کوچيک ميگه اون قولت کو ...!!! آخه شما بگو جوابشونو چي بدم من
!!! هي حرص ماهي به اين کوچيکيو در ميارن ... خب بگذريم ... تو اين مدت اتفاقاي کوچيک و بزرگم افتاد ... شرکتي که کار ميکردم واگذار شد به یکی دیگه البته دوستمه ولی خب اونجا کار نمیکنم ... یه دو سه روزی رفتم منشی یه موسه زبان دیدم حوصلم نمیگیره یعنی ازپسش بر نمیومدم ولش کردم ... الان شدم بیکارو بی عار
... البته کلاس معرق میرمو کلاس ویلونم
اگه تنبلی نکنم میرم ... تازشم دوستای جدید اومدن تو زندگیم ...!!! هنوز باهاشون تو کنکاشم ... این بود کل اخبار ... البته تو ظاهر ...(تو این مدت یه خورده باز با عقایدم ور رفتم ،توی متنای بعد حتما مینویسمو نظرتونو میخوام ... )امشب میخوان همه ستاره هارو قسمت کنن
می خوام قرآن باز کنم، تا ستارمو ببینم
امشب بهترین دعا رو آرزو می کنم
تو هم دعاتو آرزو کن
... ... ...


تا حالا در باره ذهن هشيارو ناهشيارت چيزي شنيدي ؟ تقريبا يه چيزي تو مايه هاي کودک درون و انسان بالغه ... ( البته خيلي کم ) ... ما هممون از بدو تولد يه ذهن هوشيار داريم اما چه عاملهايي به وجود مياد که ذهن ناهشيار ما شکل ميگيره ؟ ! جواب خيلي سادست ... هممون در طي دوران کودکي دچار يه معذلا و يه سري کمبود هاي محبتي و مادي بوديم ( حالا درصدش تو هر کدوممون فرق ميکنه ) خب اگه به اين نيازها و کمبود ها پاسخ درستي داده نشه ... همه اينها در ذهن ناهشيار ما تلنبار ميشه ... اينجاست که ذهن ناهشيار بوجود مياد و به رفتارهاي ما جهت ميده ... حتي به جايي ميرسه که تو سر ذهن هوشيار ما ميزنه ... جوري که ذهن هوشيار ما عقب ميمونه ...
اونوقت به حدي ميرسيم که از حالتهاي يه انسان معقول فاصله ميگيريم ... و ديگه نميتونيم با خودمون صادق باشيم به همين راحتي و خوشمزگي ... حالا اين وسط خيلي طبيعيه که :
دوست داشتن معناي حقيقيشو گم ميکنه – نفرت و کينه توي دلا زياد ميشه – همه چيز حالت انتقام به خودش ميگيره – پرخاشگري و اعصبانيتهاي مکرر به وجود مياد – بي اعتمادي و شک تمام وجود و ميگيره – ذاتت بدجنس ميشه – زود از همه بدت مياد – بي حوصله ميشي – از حقيقت فرار میکنی ... ... ...
خب همه اینا طبیعیه مگه نه ؟ خب اینجور زندگی کردن به نظرت چه فایده ای ممکنه داشته باشه ؟ پس بهتره به غیر طبیعی بودن خودمون یه کمی فکر کنیم ...!!! یه کم سخته ولی خب کاری نشد نداره ... باید نیازها و کمبود های درونی و کودکیو خوب پیداشون کنیم و در شرایط حاضر و فعلی دنبال راه حل باشیم براشون ... ( یادم نره که گفتم کاری نشد نداره ) اونوقت راحت میتونیم تمام عواملی که ذهن ناهشیار مارو پر کرده یکی یکی بیرون کنیم ... اینجاست که ذهن هوشیار ما برتر میشه ... به قدرت و زیبایی میرسه ... اونوقته که ما میشیم غیر طبیعی ...!!! تمام عوامل منفی شکل مثبت به خودش میگیره ... چیز سختی وجود نداره ( یادم نره که گفتم کار نشد نداره )
ذهن هشیار توی نبرد پیروز میشه ... داره نفس میکشه ... زندگی میکنه و بهترین تصمیمهارو میگیره ... اونوقت حقیقت هیچوقت واست تلخ نمیشه ... به همین سادگی و خوشمزگی ...
ذهن هوشیار نیاز به توجه و درک بیشتری داره ... ( یادم نره ... )

درها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشاتر ، و خدادر
هر... آيا بود ؟
خورشيد در هر مشت : بام نگه بالا بود.
مي بوييد. گل وا بود؟ بوييدن بي ما بود: زيبا بود.
تنهايي، تنها بود .
ناپيدا، پيدا بود .
« او » آنجا، آنجا بود .
سلام به روي ماه دوستاي گلم ...
چيزي كه هست حتما بايد مي بوده كه هست!
خب چون اين مورد هم يکي از مسائليه که زياد درگيرش ميشم گفتم درموردش حرف بزنم، يه جورايي هم خالي بشم هم اينکه نظر شما رو بدونم ...
(قبل از هر سخني بگم هر چي ميگم فقط نظر شخصيه من ،در حال حاضر و با برداشتهاي فعليمه )
« چيزي که هست حتما بايد ميبوده که هست » وقتي از نظم اون کل اون حقيقت و اون خداي واحد صحبت ميکنيم پس جاي شکي نيست که همه چيز سر جاي خودشه ... هر چيزي که از نظر من زشت يا قشنگه حتما بايد باشه که هست ! ... حتي « من » ... و اين « من » مي تونه همه بودنهارو ثابت کنه ميتونه به همه چيز ارزش بده يا بي ارزشش کنه ... اين « من » هست ... ! حتما بايد باشه که هست ... ولي چيزي که واسم مهمه اينه که اين « من» چرا بايد باشه ؟! دليل اين بودن چي ميتونه باشه ... ؟! سوالي که جوابش هدف اصليه منه تو زندگي ... مي دونم بايد صبر کنم برا جواب زوده هنوز ... ولي نگرانم نکنه که زود دير بشه ... !
داشتم فکر ميکردم ... حالا که همه چيز سرجاشه ... و هر چيزي که هست حتما بايد ميبوده که باشه ... پس چرا اينقدر ما آشفته و سرگردانيم ... چرا توي زندگيمون هيچ اثري از نظم نيست ... چرا هيچ چيز از نظر ما اونجوري که بايد باشه نيست ...! و همش این فکرو میکنیم چیزی که ما میخواییم رخ نمیده ... ؟!!!
به جایی نرسیدم هر چی فکر کردم ... آخرش برگشتم به خودم نگاه کردمو گفتم :
نکنه تو اونجایی که باید باشی نیستی ...؟!
نکنه هنوز جامو پیدا نکردم ... !
هيچکي از رفتن من غصه نخورد
هيچکي با موندن من شاد نشد
وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت
بغض هيچ آدمي فرياد نشد
وقتي رفتم کسي غصش نگرفت
وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد
دله من ميخواست تلافي بکنه
پس چشه هيچکسي عاشقم نکرد
وقتي رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صافو خيلي هم آفتابي بود
اگه شب ميرفتمو خورشيد نبود
آسمون، خوب ميدونم ماهتابي بود
دم رفتن کسي گفت سفر بخير
که واسم غريبو ناشناخته بود
اما اون وقتي رسيد که قلب من
همه ي آرزوهاشو باخته بود
چهره هيچکسي پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسايي که واسشون مهم بودم
همه شايد يه جوري مرده بودن
وقتي رفتم کسي غصش نگرفت
وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد
دله من ميخواست تلافي بکنه
پس چشه هيچکسي عاشقم نکرد
شعر از خوانده مهستي
پاو1ب: ( مامنم ، فرشته تولدم ... همه روزهات ، مبارک و قشنگ
.
)
پاوب2: ( ممنون از همه دوستايي که توي متن قبلي از نظر فکري کمکم شدن و اينقدر خوب سختي و مشکلات و پيش خودشون تعبيرو تحليل کردن ... هميشه موفق باشين توي همه کاراتون ..
. )
پاوب3: ( مرگ پايان کبوتر نيست
)
ما آدما دشمن خودمونيم وگر نه هيچ موجودي اينقدر زندگي رو به خودش سخت نمي گيره
خب قبول به قول دوستام :" ماهيکوچولو تو خيلي بيخيالي ، تو اصلا زشتي نديدي نميفهمي ... !!!" دارم فکر ميکنم نکنه واقعا دارم به يه بيماري مبتلا ميشم که اينقدر همه چيزو راحت ميگيرم و هر سدي جلوم بياد يا به مروز زمان حلش ميکنم يا اينکه ازش ميگذرم ... با خودم ميگم نکنه سختي روزگار منو فراموش کرده ... ... ... دل خوش سيري چند ؟ باور کنين خوشي زير دلم نزده ... الکي خوش هم نيستم ... درسته راحت ميگيرم ... ولي وقتي دوستامو ... ادماي دوروبرمو توي هر نقطه از زمين ميبينم ... خيلي غمگين ميشم ... دلم درد ميگيره ... تا اون حدي که از اين دنيا و واژه زندگيش خسته ميشم ... آخه وقتي که ميتونيم از لحظات زندگي بهترين استفادرو ببريم ، چرا غصه بخوريم ...؟!!!
نه نشده ... دلم سنگي نشده ... ميدونم خیلی سخته پدرو مادر نداشتن ... میدونم خیلی سخته معشوقتو از دست بدی ... میدونم خیلی سخته شریکت توی کار بهت نارو بزنه ... میدونم سخته گاهی شبا گشنه بخوابی ... میدونم سخته دوستاتو با نقاب ببینی ... میدونم قحطیه بارون سخته ... میدونم مرگ گل عذابه ... میدونم گاهی تنهایی هم سخت میشه ... میدونم بیرنگ شدن رنگها هم سخته ...
اصلا سختی وجود نداره ... !
. 
.....................................................
پا وب 2: ( کلی هم از دوستام معذرت میخوام بابت تاخیرام دیگه بعد از 22 تیر راحتر میتونم پیشتون بیام )
پا وب 3: ( برادرزادم خوب خوب شده و داره با خیال راحت شیطون بازی و مردم آزاریشو میکنه )
پاوب 4: ( جوجه هام ( فیشو و میشو ) جفتشون وروجکایی شدن که نگو بدجور به منو آبجیم وابسته شدن همش دنبالمون راه میفتنو از سرو کولمون بالا میرن )
پاوب 5: ( تنها نشسته ام و حواسم نیست که دنیا با من است )
سلام ... شب و روزتون بخير و خوبي

هنوز نرفتي که دلت هواي اومدن ميکنه ... کو تا کنکور
، گفتم بيام بنويسم از يه سري چيزا که يه وقت فردا پس فردا کهنه نشن
... :
اولش به خبر بد البته واسه من خيلي بدو غمگين کننده برادرزادم با ماشين تصادف کرده
هنوزم تو بيمارستانه
البته الان اوردنش تو بخش ... دلم واسش يه ذره شده
واسه خنديدنش ، حرف زدنش ، واسه شيطنت معصومانش ... فردا شب داريم ميريم تهران پيشش کلي خوشحالم ... راستي برادر زادم 3 سالشه ... واسش دعا کنين ... باور کنين چيزي به اسم دعا هست ... دعا يه نيرو يه انرژيه مثبته که سريع بين دلها ردوبدل ميشه و به آسمون ميره
...
.
..
دختر برفي ( آبجي کوچيکه هم مامان شده ) ... آخه ميدونين چيه ما دوتا جوجه
ک
وشولو خريديم ... من نميخواستم بگيرم اخه همه ميگن زود ميميرن
... منم که اصلا دلم نمياد ، چون به حيوونات زود وابسته ميشم ... ( آخه خودمم آدم نيستم ديگه ) ، ولي خوب منو آبجيم قبول کرديم مامان بشيم ... بچه من قرمز رنگه اسمشم : فيشو
... مال درختر برفي سبز رنگه اسمشم : ميشو
... الان سه روزه که مامانشون شديم
... يه اتاق خواب واسشون درست کرديم که حتي از اين شب رنگاي ماه و ستاره هم بهش وصل
ه ... نميدونين از وقتي که اينارو گرفتم به جواب خيلي از چيزا رسيدم
... يه چيز خيلي عجيب
ميدونين چيه اين دوتا وروجک دقيقا عين بچگي هاي منو آبجيم رفتار ميکنن
.
.. خيلي هم همو دوس دارن اونقده قشنگ ميخوابن که نگو ، دوس دارن همش کنار هم باشن
... با خودم ميگم آخه اين محبت آين دوست داشتن چيه که حتي اين جوجوهای کوچیک هم حالیشونه و همش دنبالشن
... اونوقت انسانها با اینکه میدونن محبت چه تاثیری داره ازش فرار میکنن
... نسبت به هم بی اعتماد میشن ... تو محبتشون دروغ میارن و رنگشو زشت میکنن ... این سه روز از بچه هام عشق واقعی و یاد گرفتم ...
یاد گرفتم : همه چیزمو با دوستام شریک کنم هم غذامو هم آبمو
یاد گرفتم : بهترین هم بازی های من کسایی هستن که منم واسه اونا همبازیه خوبی ام
یاد گرفتم : قشنگ ترین موسیقی نجوایی هست که از درون ما بیرون میادو کل هستی با عشق پاسخگوت میشه ...
فیشو و میشو خوابیدن کنار هم دیگه
... بدون ترس... 
...
خدای تمام هستی و عشق نگهدارتون

؟!!! )